شعر کوزه از آریا حقیقی

تاریخ ارسال : 1405/03/19

شعر :

 روزگاری که گذشت از عمر و بخت

بر سر چشمه نشستم زیر سایه ی درخت

 

ناگهان می آمد از دور لعبتی قدش بلند

سینه چاک و سبزه و گیسو کمند

 

همچو لیلی کوزه بر دوش ترانه بر لبان

مثنوی خوان و خوش الحان خوش بیان

 

من ببستم چشم اما دل نبست

لحظه شد مهرش به قلب من نشست

 

با دلم گفتم ببند عاشق شویم

بعد از عمری عابدی رسوا شویم

 

دل بگفت دیوانه ای ؟ چون لحظه گذشت

لحظه صد سال است کار از کار گذشت

 

گفتمش عمرم به لحظه رفت به باد

گفت مگر چشمت نبستی هرچه بادا باد که باد

 

 

بسته بود چشمم ولی میدیدمش

درنظر همچون گلی بوییدمش 

 

چون صدای پای او نزدیک شد

دل بی‌تابی بکرد و دیدگانم باز شد

 

دیدم آن صورت زبانم گشت لال

بسته شد بندم ؛ ز دل کردم سوال

 

گفتمش چیست رسم و سنت این مهروداد

گفت به دریا زن ولی مرسوم آن شیرین مباد

 

چشم در چشم و باز لحظه گذشت

کوزه از دستش بیفتاد شکست

 

دل بفریاد گفت این فرصت است

کوزه ی دلبر شکستن نعمت است

 

چون شنیدم راز دل ؛ بند زبانم باز شد

از غرض باب سخن آغازشد

 

 

چو بگفتم سینی از روی سلام

شد درشت چشمانش و شد همکلام

 

گفت بی حیا آخر نکردی دیده بست

کوزه ار دستم بیفتاد و شکست

 

آمدم آبی برم بحر خدا

تو شکستی کوزه را با یک نگاه

 

گفتمش مهلت بده بر این خطا

جای کوزه من کنم جانم فدا 

 

گفت جان تو آبی نگیرد بحر من

پس بماند تشنه آن گلدان من

 

گفتم ای خوش آب وگل ای مهلقا

پاسخی در خور بده مهز خدا

 

پس که دیده این حکایت که گلی

با چنین ره آب برد بحر گلی

 

 

گفت ای دیوانه کوزه شکن

پس حکایت گویم از عشقی کهن

 

داستان اب و گلدان مشق عشق بود

نه تفنن یا که بازی بلکه حکم دل بود

 

چون شدی قافل از این تمرین عشق

تو ندانی در طریقت راه عشق

 

عابدا گل را آب دادن عشق بود

ور نه هر کس مدعی در عشق یود

 

تو اگر قافل شدی تا این نفس

عشق را خواهی فروخت بر یک هوس

 

تو اگر عمری به خلوت مانده ای

چو در ازمون مهر درمانده ای

 

گفتمش ارام تر ای ارام جان

بحر یک کوزه شدی پیر مغان

 

 

چون شدم محو جمالت هر قدم

من ندانستم اب خواهی نو گلم

 

من کنم دل را زنو خاک سرشت

تو بساز کوزه ز من با آب و خشت

 

لیک از لب کوزه را سیر اب کن

مشق کافیست عاشقی آغاز کن

 

سینه چاک و سبزه و قدت بلند

هست زبانت آتش اما طعم قند

 

گفت از بحر تو شاید کوزه ریخت

لیک از دست مهر نتوان گریخت