تاریخ ارسال : 1405/03/25
شعر :
صورتگر و نقاش جان
زیبا نگار ، ای مهربان
با روح خود جادو کنی
ساده رخان زیبا کنی
چون تو رفیق و یادمی
بی شک غوغا میکنی
تاریخ ارسال : 1405/03/25
شعر :
طبع شعرم نیمه شب گل کرده بود
یاد بر خاطر و مهرش بدل افتاده بود
در دست قلم دست ولی لرزان بود
وصف زیبایی رویش بخدا مشکل بود
وصف آن کار من بود ؟ نبود
طبع و مهر و واژگان کافی نبود
بیخیال رخ شدم گفتم منش تعریف کنم
فکر کردم کی توانم من هزار را یک کنم
چون که وصف خوی او بیش از هزار نسخه شود
و کفاف عمر ندارم کین کتاب کامل شود
گفتم از باب سخن حسن و ادب وارد شوم
چند بیتی بنویسم تاکه شعرآغاز شود
دیدم آن نطق که از دهانش ریخته
همه شعر است و مثل و با غزل آمیخته
گفتم از دوستی و جا و مرام یادکنم
بیت اول بنویسم و گره باز کنم
دیدم آن دوست که هر شب بسرایم بوده
اوست انی که ز دل غم برده و مهر افزوده
چو سحر گشت صفحه خالی قلم هم ننوشت
وصف اوصاف تو باشعر نتوانم که نوشت
تاریخ ارسال : 1405/03/25
شعر :
آهسته از دور میروم اما نمیدانم کجا
راهم از اول بوده این اما نمیدانم کجا
ناخدا مست و سکان کج میشود لت میخورد
میرود این کشتی اما نمیدانم کجا
مقصدم دور است یا نزدیک نمیدانم کجا
آشنا نیست ره ؛ بی رهنما اما نمیدانم کجا
من که هوشیارم ولی نیست هیچ سود
در تلاطم سرنوشتم میرود اما نمیدانم کجا
تاریخ ارسال : 1405/03/22
شعر:
زیبایی شعرم از چشم تو آمد
ای آمده از عالم زیبایی شعرم
تاریخ ارسال : 1405/03/20
شعر :
مرا از آتش مهرش بداد جان
بدادم بر صف اول سر و جا
عبادت ها بکردم بهر سلطان
هزاران ذکر گفتم همچو قرآن
بکردم سجده ها بیش از مه و سال
نبودی همچو من بندش گرفتار
نبودی بهتر از من در سرایش
ملائک در صف و من پیشگاهش
شدم استاد به علم و در سعادت
بدادم پند ملائک در عبادت
به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه
شنیدم صوت سور و گشتم اگه
که گشته خلق اشرف ز دلدار
به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار
بیامد جبرئیل و یک صدا کرد
همه مخلوق را در یک سرا کرد
بگفتا جبرئیل فرمان الهیس
همه گشتند به خط الا ابلیس
بگفت آدم بود از خاک کویش
دمیده رب زخود درجان و رویش
که گشته اشرف مخلوق آدم
کنید سجده به آن با اولین دم
همه رفتند به سجده اولین دم
به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم
گرفت گر از درونش اتش خشم
رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم
بگفتا این منم آن آتش مهر
منم فخر ملک در ملک فاخر
منم مهرم به فردوس و به خورشید
من آن بنده که بی مزد درخشید
بجز دلدار سجده بجا نیست
به این جفت گلی سجده روا نیست
پیام امد غضب کردست دلدار
بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار
بکردی سرکشی تو بر پیامم
دگر جایی نداری در سرایم
برای اجر تا پایان عالم
برو تو تا ابد ، در پوست آدم
گذشت سالها شیطان هم نکرد کار
بدید آدم شده در بوم گرفتار
شدند مسلم همه انسان پیشین
نشاید روح رب در آدمی دید
آدم با لبخند ز شیطان کرد سوالی
که ابلیس بزرگ تو در چه حالی
بگفت، قبل آیه ، بعد از نام یارم
همین کافی بود بر کارو بارم
که بسم الله الرحمن الرحیم
اعوذ بالله من الشیطان رجیم
یاد دارم سجده کردندو تو مست گشتی
با ناز و مباهات به تخت بنشستی
هوایت کجاست نمیبینش ؛راستی بالت کو
آن همه سجده کن و منزلت و جایت کو
از سر قدرت تصمیم و شعور خوردی سیب ؟
یا که نقل است که همچو منی داده فریب ؟
راستی عمرت چقدر است به هفتاد رسد ؟
گیریم دویست باشد به سرانجام رسد ؟
بیش از سه هزارم به عبادت بگذشت
بهر یک سجده نکردن به بطالت بگذشت
تو که هفتادی و هشتاد و شایدهم صد
مطمئن باش که بارت به مقصد نرسد
آدم از فخر به سما کرد نگاه
گفت یارب چه کنی تو با ما
پاسخی ده که رجیم دود شود
از من و آدمیان دور شود
به لبش خنده ی سنگینی وسر پایین بود
دستها مشت و گره کرده و غم بالین بود
نیم نگاهی به بالا کردو آهی بگفت
با لبانی همچو تیغ این را گفت
یا رب اینک با ادم چه کنی ؟
توبا من چه کردی که با او کنی ؟
آسمان روشن و رعدی بدرخشید
همه عالم به نوری همچو خورشید
ندا آمد صدایی آشنا نامم ببرده
مپنداری تو را از یاد برده
صدا کردی کرامت کرد اجابت
مپنداری نمی آید صدایت
به فریاد ابلیس نامش صدا کرد
به روی او خدا آغوش باز کرد
بکرد سجده همان یار قدیمی
بگفت یارب تو رحمان و رحیمی
شدند ساکت همه مخلوق و آدم
بکردند سجده ای با اولین دم
شکست آن نفس سرکش از درون
و بگفت إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
چون بدید آن صحنه آدم هم نامش ببرد
از سر دل نه به تقلید بگفت
پس خدا وقتی صدای او شنید
و بحکمش آن ملک در سور دمید
حکم امد تا شوید ادم بمانید در زمین
گفته بودم ' انا التواب الرحیم '