تاریخ ارسال : 1405/03/19
شعر :
شود اقبال ما اید نسیمی
کند باز آن همه گیس سیاهت
کنم شانه ببافم همچو رویا
من آن مشکین وش موی سیاهت
بیندازی تو آن گیسو به شانه
دهم جان من به آن رخ عاشقانه
کنی نازو کنی باز گیسوانت
نسیم آید ؛ ببافم من دوباره
تاریخ ارسال : 1405/03/19
شعر :
ترنم بر لب و خال به صورت داری
خندهایت شکر و دو چشم زیبا داری
گیسوانت همچو تیر و ابروانت چون کمان
قصد عاشق کشی و فتنه در عالم داری
بر نمیتابد دلم دور از نگاهت ای صنم
آشیان بر گونه و عزم به کشتن داری
دیگران هیچ نبینند ؛ همه اوصاف رعنایت
بیا از چشم من بنگر ؛ چه خوبی ها عیان داری
چو مستان خِرَست؛ کفارهی هوشیاری خواهم داد
چو در خم خانه قلبت شرابی از غزل داری
تاریخ ارسال : 1405/03/19
شعر:
چو ابر بود آسمان باران و رگبار
نرفته از خیالت خواب چشمانم دگر بار
که با یادت زدیم از خانه بیرون و رمیدیم
من و فرهاد و مجنون بیکدیگر رسیدیم
بگفت مجنون ندیدید لیلی من
همان سیمین تن و گل پیکر من
همان ابروی طاق و سایه بانم
همان رعنا قد و سرو گرانم
بگفت فرهاد نمیدانم ندانم بکرد فریاد
کجایی زهر شیرینم کجایی آخرین دینم
کجایی نور آیینه کجایی داغ بر سینه
ندار تیشه ام تیزی بدون یاد شیرینم
بکردندم نگاه با هم بگفتند
تو را دیگر چرا خوابت پریده ؟
بگفتم کسی لیلای شیرین مرا در ره ندیده ؟؟
تاریخ ارسال : 1405/03/19
شعر :
روزگاری که گذشت از عمر و بخت
بر سر چشمه نشستم زیر سایه ی درخت
ناگهان می آمد از دور لعبتی قدش بلند
سینه چاک و سبزه و گیسو کمند
همچو لیلی کوزه بر دوش ترانه بر لبان
مثنوی خوان و خوش الحان خوش بیان
من ببستم چشم اما دل نبست
لحظه شد مهرش به قلب من نشست
با دلم گفتم ببند عاشق شویم
بعد از عمری عابدی رسوا شویم
دل بگفت دیوانه ای ؟ چون لحظه گذشت
لحظه صد سال است کار از کار گذشت
گفتمش عمرم به لحظه رفت به باد
گفت مگر چشمت نبستی هرچه بادا باد که باد
بسته بود چشمم ولی میدیدمش
درنظر همچون گلی بوییدمش
چون صدای پای او نزدیک شد
دل بیتابی بکرد و دیدگانم باز شد
دیدم آن صورت زبانم گشت لال
بسته شد بندم ؛ ز دل کردم سوال
گفتمش چیست رسم و سنت این مهروداد
گفت به دریا زن ولی مرسوم آن شیرین مباد
چشم در چشم و باز لحظه گذشت
کوزه از دستش بیفتاد شکست
دل بفریاد گفت این فرصت است
کوزه ی دلبر شکستن نعمت است
چون شنیدم راز دل ؛ بند زبانم باز شد
از غرض باب سخن آغازشد
چو بگفتم سینی از روی سلام
شد درشت چشمانش و شد همکلام
گفت بی حیا آخر نکردی دیده بست
کوزه ار دستم بیفتاد و شکست
آمدم آبی برم بحر خدا
تو شکستی کوزه را با یک نگاه
گفتمش مهلت بده بر این خطا
جای کوزه من کنم جانم فدا
گفت جان تو آبی نگیرد بحر من
پس بماند تشنه آن گلدان من
گفتم ای خوش آب وگل ای مهلقا
پاسخی در خور بده مهز خدا
پس که دیده این حکایت که گلی
با چنین ره آب برد بحر گلی
گفت ای دیوانه کوزه شکن
پس حکایت گویم از عشقی کهن
داستان اب و گلدان مشق عشق بود
نه تفنن یا که بازی بلکه حکم دل بود
چون شدی قافل از این تمرین عشق
تو ندانی در طریقت راه عشق
عابدا گل را آب دادن عشق بود
ور نه هر کس مدعی در عشق یود
تو اگر قافل شدی تا این نفس
عشق را خواهی فروخت بر یک هوس
تو اگر عمری به خلوت مانده ای
چو در ازمون مهر درمانده ای
گفتمش ارام تر ای ارام جان
بحر یک کوزه شدی پیر مغان
چون شدم محو جمالت هر قدم
من ندانستم اب خواهی نو گلم
من کنم دل را زنو خاک سرشت
تو بساز کوزه ز من با آب و خشت
لیک از لب کوزه را سیر اب کن
مشق کافیست عاشقی آغاز کن
سینه چاک و سبزه و قدت بلند
هست زبانت آتش اما طعم قند
گفت از بحر تو شاید کوزه ریخت
لیک از دست مهر نتوان گریخت
تاریخ ارسال : 1405/03/19
شعر:
من از کنون تا بیکران
میخواهمت آرام جان
جان من و جام جهان
هردو فدایت مهربان
چشمان تو نقش و نگار
زیبای من ای باوقار
حال و هوای ناب من
اردیبهشت شهر من
بی تو نمیچسبد قدم
وقتی که باران میزند
باران به شیشه میزند
خوش مینشیند نقش آب
یک حس خوب یک حس ناب
بردل نشاند یاد یار
درخاطرم یکجاگذشت
آن خاطرات خوب تو
در کوچه باغ کاه گلی
بوی بارون بوی نم
بی تو نمیچسبد قدم
وقتیکه باران میزند