تاریخ ارسال : 1405/03/25
شعر :
دیدی اخر تو نماندی و دلم تعنه به غم زد
چو دگر هیچ نمانده برو ای غم به سلامت
تو همانی که ز هجران دلارام حلقه بدر زد
من دگر از چه کشم حزن برو ای غم بسلامت
برو آنجا که حرف دل و دلدار توان زد
من دگرازچه بگویم برو ای غم بسلامت
رو همدم آن کس که از صبر سخن زد
ما دگر صبر نداریم برو ای غم بسلامت
دیدی ای غم که نیامد نتوان دیده بهم زد
دیده ام پر شده از خون برو ای غم بسلامت
برو که معرفتت تعنه بسیار توان زد به نگار
که تو ماندی و برفت او ز همه کوه و دیار
تاریخ ارسال : 1405/03/20
شعر:
صراحی کشید و چشمش غزل میسرود
مست و لت در کوچه عشاق به ره میفزود
تا رسید بر من هوشیار رجزخوان نمود
جزا که هوشیاری و حکم دل دار نمود
تاریخ ارسال : 1405/03/20
شعر:
دردت چه زیبا مینهد بر دامنم سر
غمت چه زیبا میدهد بر جان من تن
دل را چه زیبا میکشی با اشک چشمم
این با وقاری را مکن پنهان تو از من
تاریخ ارسال : 1405/03/20
شعر :
شمعی چو میرقصم برت ظلمت مکن
دیگر ندارم بال و پر صبری نمانده ناز مکن
شمعی و پروانه منم دورت بگردم ای صنم
از نور تو راهی روم بر من بتاب ظلمت مکن
تاریخ ارسال : 1405/03/20
شعر :
همه غم های عالم را تو در چشمم نمیبینی
که غم هایم هزارو یک شبم را هم نمیبینی
همه جان دادنم را هم تو در این تن نمیبینی
که جانم همه قربان تو گشت و این هم تمیبینی
همه دارائیم را هم بدادم تو وصقم را نمیبینی
که من ان شبخ صنعا و تو این هیچ را هم نمیبینی
همه جان و تنم آتش کشیدی تو دودش را نمیبینی
که این دل را تو کشتی وکفن کردی وقبرم را نمیبینی